تبلیغات
" روبو فان "
" روبو فان "
انسان ها شکست نمی خورند بلکه تنها تلاش کردنشان را متوقف می سازند !!

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

صفحات جانبی

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

دوستان ما

             

دانلود رپ

اگر کسی بنرش پاک شده حتما خبر بده !!

دل نوشته

نوشتن کار سخایه خیـــــــلی سخت! امـــــــــــا نه برای کسی که تمام حرفای دلشو فقط می تونه بنویسه! 
معلم فیزیکمون رفت :دی !! یکی از بچه های مدرسه ازش شکایت کرد و حراست آموزش برورش گیــــــر داد به مدرسه و مجبور شد بره :| 
کم کم داشتم باش حـــــــال میکردما .... تنها معلمی بود که هنــــــــوز داش سمپادی کار می کرد! 
خلاصه که این روزا اوضاع هیچــــــــــــِ خوب نیست! 
منم دیگه واقعا نه حس و حال این و دارم که تو بلاگ مطلب بذارم نه وقتشو ! :| 
خلاسه که خوبی بدی دیدین حلال کنیــــــــــــن ! :) 

معلم فیزیک جدید !!! (2)

اون سوال لا مصب یکمکی دشوار که نه طولانی بود...  به هر حال (:-") من این سوال و به علاوه ی  کل سوالای اون امتحان حل کردم و جلسه بعد به آقای د ک عزیز تحویل دادم :-؟ البته ایشون لطف کردن و 
گفتن: من فقط گفته بودم سوال 6 و حل کنی! 
من : خب فقط جواب همون رو میدم! 
اون روز باید می رفتیم آزمایشگاه، وقتی رفتیم پایین و قرار بود آزمایش کنیم دیدم  داره برگرو نگاه میکنه! اول جواب و دید بعد سوال و دید و دوباره جواب دید ... 
من از اونجا که با معلم المپیادم سوال و حل کرده بودیم مطمئن بودم که چیزی که بهش تحویل دادم کاملا درسته!! حالا ایشون دقیقا متحیر چی بود فقط خودش میدونه! 
خلاصه که بعد از اون سوال تا الان دیگه نه خبری از سوال جالب شد و نه خبری از معاف شدن من از کلاس! 
زنگ سوم همون روز ما دینی داشتیم و 2.2 فیزیک! معلم دینی ما هم که از درد و دل های ما و دیدن رفتارش فهمیده بود قضیه چیه ...خودش و معلم ریاضی سال قبلمون به در کلاس تکیه داده بودن .. آقای د.ک در حال رفتن به کلاسش بوده از جلوی معلمای ما که رد میشه این دوتایی بهش سلام می کنن!! اینم سر به زیر جوابشونو میده و میاد تو کلاس ما :)) 
معلم دینیمونم با اشاره میگه من با اینا کلاس دارم :))!! 
اون موقع بود که کل کلاس رفت رو هوا و دست برای معلم :))! بعد از این اتفاق ما کلی شروع کردیم به درد و دل کردن که این خیلی بد اخلاق و اصلا دیگه در حد توهین رسیده و اینا :-؟ اینم به ما قول داد که با معلم شیمی مون که یه آدم سر شار از انرژی، مهربونی و خوبیه، صحبت کنه که یکم رسم و رسوم های کار کردن تو ی مدرسه دخترونه و بهش یاد بده! 

 فردا ی آن روز () :

ما همه داشتن یک معلم جدید که می خنده، گاهی شوخی می کنه و مثل معلم قبلی خوب هم درس میده و تجربه کردیم. تازه باید تاکید کنم که این معلم جدید کاملا از نظر قیافه شبیه معلم قبلی بود! :-؟ 
ما که نفهمیدیم این همون د.ک خودمونه یا نه! ولی من به شخص برای خوب شدنش دعا می کنم چون بد زده بود به سرش! 
یه جا داشت نمودار کشیدن تو Excel و توضیح می داد بعد 
گفت:(( میرید توی قسمت Layout که یعنی lay بیرون مثل لی لی که یعنی بیرون بیرون!!!!!!!!!!! )) 
من قضاوت در مورد احوالات ایشون و می گذارم پای خواننده ی ایم متن! (اگه خواننده ای در کار باشه البته) 
شنبه باز باید برم در مورد همون معافی و اینا باهاش صحبت کنم!! امییییییییییییییییدوارم که اجازه بده یک زنگ از کلاسشو برم سره کلاس المپیادم! 
( راستی این معلم عزیز ما یه وبلاگم داره که با دوستاش خاطراتشون و می نویسن اونجا شاید یه روزی رفتم تو وبلاگش و نظر گذاشتم که بیاد و اسن پستایی که در مورد خودش و بخونه :-؟ شاید واسش جالب باشه که ما ها چه برداشتی از حرکاتش داشتیم... شایدم هیچ وقت اینکار و نکردم!!!!) 

نظر یادت نره :) 

معلم فیزیک جدید !!!

خیلی وقته که به کل این وب و خاطراتش و آدمایی که میومدن یه مدت و نظر می گذاشتن (!) و فراموش کردم!!! 
ولی طبق یه اصل (که نمی دونم اسم و رسمش چیه) هیچ خاطره ای هیچ وقت به کل از بین نمیره !!! حتی اگه مقدار خاطرمون به صفر میل کنه !!! 
خلاصه که این روزا حال و هوای دل هر کسی یه جوریه!! فقط بعشی آدما می دونن حال و هوا شون چجوریه بعشی مثل من هیچی نمی دونن فقط می دونن یه جوریه! 
خیلی حس بدیه که همش فکر کنی دل تنگ یه نفری ولی نفرشو پیدا نکنی! یا حالت بد باشه و علتشو پیدا نکنی!!! 
مثل احوالات من تو این چند روز که هر کی منو میبینه میگه چرا اینقدر خسته ای پریشونی !!! جدیدا هم این پریشونی نه تنها به قیافه که روی مغزمم تاثیر گذاشته !!! 
د آخه چرا :(( !

از این احوالات عجیب من که بگذریم، دوست دارم یکم از این ور اون ور بنویسم! از مدرسه و معلم جدید فیزیک پایه ما که توجه بیشتر معلما و همه ی بچه های ما رو به خودش جلب کرده از بس که این آقا سره کلاس برج زهره ماره (البته بود :-؟ )! 
اولین سوزه ای که دست ما داد فامیلیه جالبش بود آقای د... ک....!! (کامل نمی نویسم چون همیشه همه جا می گن پیشگیری مهم تر از درمان است! (ربط این جمله و اینکه چرا کامل فامیلیشو نمی نویشم پای خواننده! )) 
دومین سوژه گوشزد هایی که به ما می کرد! جلسه اول اومده سره کلاس میگه اول دستتو میبری بالا بعد حرف میزنی! :| د آخه من چی بگم! دیگخ نکته از این مهم تر نداشتی؟ 
حالا نکته ی جالب در مورد این آدم این بود که این گویا تو مدرسه ی ما این جوری بد اخلاق و خشک و رسمی! با بچه های حلی کلی بگو بخند و بریم کوه و ... :-؟ یکی نیس بگه بابا ما هم آدمیم ها! 
نکته ی دیگه ای هم که وجود داشت و فقط مختص من می شد این بود که چون من المپیادم فیزیکه، فیزیک دو و تا حدی خوبی بلدم... منم از جلسه ی اول تمرکز کزدم به تک تک حرفاش، تا شاید بتونم یه جا گیرش بندازم ... 
دو هفته گذشت من که نتونستم کاری بکنم ولی یکم با ترس و اینا بعد از یکی از کلاس ها رفتم پیشش و 
گفتم : اگه میشه یه امتحان از من بگیرین اگه نمرم خوب بود نیام دیگه سر کلاستون (آخه خدایی خیلی خسته کنندس، حالا اگه معلم هم خیلی جذاب درس بده وقتی هی بچه ها سوال می پرسن دیگه کلاس اصلا جذاب نمیشه مخصوصا وقتی یکی مثل پ.ش هیییییییییییییییییییییییییییی سوال چرت بپرسه) 
اینم خیلی شیک 
گفت :نه، امتحانای کلاسی تو بده اگه خوب بود بعدا درموردش صحبت می کنیم! :| 
جلسه بعد یه مثال داد بچه ها حل کنن منم بعد از اینکه حل کردم دفتر المپیادم و در آوردم و شروع کردم به خوندن که یهو یه کاغذ با شدت گذاشت رو میز و 
گفت: اینو حل کن ! 
سوالش آسون بود! اولین چیزی که توجه من و جلب کرد این بود که این تمرین سری 3 حلی 1 بوده! ( من -> :| ) 
بعد از اینکه اینو حل کردم آخر زنگ دو تا سوال دیگه داد که یکیش و خودش نوشته بود یکی دیگه سوال آخر امتحان میان ترم حلی 1 بود! اینارو داد و گفت تا زنگ آخر حلشون کن! 
منم  تمام حواسم و جمع کردم اینقدر رفته بودم تو مسئله ها و حواسم جمع بود که سوتی ندم که زنگ بعد که ریاضی داشتیم هیچی از کلاس نفهمیدم! 
یکی از اون دوتا سوال و سر ریاضی یواشکی حل کردم و اون یکیو گذاشتم سر زنگ نهار حل کنم! :| 
حالا من که تمرکز نداشتم، از اون ور بچه هام هییییییییییی اذیت می کردن! 
اون زنگ نه غذا خوردم نه اون مسئله رو حل کردم! 
زنگ بعد که اومد سر کلاس اونی که حل کرده بودم و نشون دادم و گفت که درسته! اون یکیم گفتم وقت نکردم روش فکر کنم! 
ماجرای من و آقای د.ک و اون مسئله هنوز ادامه داره ... ولی از اونجا که شاید یکی زد به سرشو خواست اینارو بخونه من قسمت قسمت می نویسم!!! (اگه غلط املایی داشت به بزرگی خودتون ببخشید!:دی)
اگه خوندی یه نظرم هم بدی ممنون میشم :* 

روز سمپاد مبارک

روز سمپاد 14 اردیبهشت ( با کلی تاخیر ) مبارک 

Save sampad


سمپادی و غیر سمپادی در مقابل حفظ کردن سمپاد وظیفه داره! :دی 

به امید روزی که سمپاد مثل قبل پر قدرت بشه !   

از نظراتی که گذاشته بودن دوستان ممنونم بازم نظر یذارید! 

" پیش گویی تبتی " (از دست ندییییییییییییییییین)

سلاااااااااااااااااااام دوستان

من بعد از کلی روز و هفته و ماه حس آپ کردنم برگشت !!! 

یه چیز خیلی خوب واسه من میل شد و واقعا حیفم اومد که اینجا نذارم

حتما دانلود کنین ضرر کردین با من !!!


این چیز باحال یه جورایی پیش گویی یه آرزو می کنین چند تا سوال
 
جواب میدین کلی چیزم می فهمیم در مورد خودتون و آرزوتون !!


اگه آرزو دارین  کلیک
کنین !!

لینک دانلود: 

http://www.mediafire.com/?nmy54bg3rrusb7l










نظر یادتووووووووووووووووون نره !!!


معلم

حتما این شعر و بخونین

************************************

سخت آشفته و غمگین بودم…
به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند
درس ومشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند…
خط کشی آوردم،
درهوا چرخاندم...
چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !

اولی کامل بود،

دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم...

سومی می لرزید...
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود...
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید...
” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"
” ما نوشتیم آقا ”

بازکن دستت را...
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد...
گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کردو سپس ساکت شد...
همچنان می گریید...
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله

ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز،کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ……

گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن

چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید …..

صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
سوی من می آیند...

خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید

سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما ”

گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا …….

چشمم افتاد به چشم کودک...
غرق اندوه و تاثرگشتم

منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر ….

من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم

عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم
من از آن روز معلم شده ام ….
او به من یاد بداد درس زیبایی را...
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی
***
یا چرا اصلا من
عصبانی باشم
با محبت شاید،
گرهی بگشایم

با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...
نظررررررر

پدر و پسر



پدری دست بر شانه پسر گذاشت و از او پرسید:تو میتوانی مرا بزنی یا من تورا؟
 پسر جواب داد:من میزنم
پدر ناباورانه دوباره سوال را تکرار کرد ولی باز همان جواب را شنید
با ناراحتی از کنار پسر رد شد بعد از چند قدم دوباره سوال را تکرار کرد شاید جوابی بهتر بشنود. ... ...
پسرم من میزنم یا تو؟
این بار پسر جواب داد شما میزنی؟
پدر گفت چرا دوبار اول این را نگفتی؟؟؟
پسر جواب داد تا وقتی دست شما روی شانه من بود عالم را حریف بودم ولی وقتی دست از شانه ام کشیدی قوتم را با خود بردی

نظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظر

بازمممممممممممممممم سلام

سلاااام

این دفعه هیییچ مطلبی ندارم که بذارم هیچ عکسی هم ندارم !!! چون تعدادی از دوستان در جاهای مختلف در خواست پست جدید کردند من هم این پست رو گذاشتم که یکم درد و دل کنم و دلیل بیارم برای اینکه نمیتونم پست بذارم :دی

بابا آخه ما رو یهو بردن دبیرستان گذاشتنمون سر کلاس یه مش درس انداختن جلومون گفتن باید یادبگیرین امتحان می گیریم..... تازه به قول خودشون اینا درسایی که خود بچه هایی که از راهنمایی اومدن اینا رو بلدن ... بعد میرم می گیردم میبینم این درسا یکیش واحد دانشگاهیه یکی واسه سال بعد یکیش پیشه !!!!!!!! :او

آخه من چی بگم ؟؟؟ بعد شمام میگین آپ کن :-" :دی آخهخ نمی شه که :دی

ایشالا همین روزا خدا اندکی وقت خالی به ما بدهد که ما بتوانیم این داستانی که آخر دفتر ادبیاتم نوشتم و اینجام بنویسیم :دی

بازم نظر بدین من روحیه بگیرممممممممم

برنامه نویس و مهندس

مهندس و برنامه نویس

یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامه‌نویس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم. مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامه‌نویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما می‌دهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامه‌نویس بازى کند.

برنامه‌نویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا می‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائین می‌آید ۴ پا؟» برنامه‌نویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.

بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نویس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد و رویش را برگرداند و خوابید ...

 

ظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظر

آرزو

سلاممممم ... یه روز یه ایمیل واسم اومد خیلی جالب بود ... حتما بخوونیدش ...


"آرزو"

زن در حال قدم زدن در جنگل بود كه ناگهان پایش به چیزی برخورد كرد.
وقتی كه دقیق نگاه كرد چراغ روغنی قدیمی ای را دید كه خاك و خاشاك زیادی
هم روش نشسته بود.
زن با دست به تمیز كردن چراغ مشغول شد و در اثر مالشی كه بر چراغ داد
طبیعتا یك غول بزرگ پدیدار شد....!!!
زن پرسید : حالا می تونم سه آرزو بكنم ؟؟
غول جواب داد : نخیر ! زمانه عوض شده است و به علت مشكلات اقتصادی و
رقابت های جهانی بیشتر از یك آرزو اصلا صرف نداره،همینه كه هست.......
حالا بگو آرزوت چیه؟
زن گفت : در این صورت من مایلم در خاور میانه صلح برقرار شود و از جیبش
یك نقشه جهان را بیرون آورد و گفت : نگاه كن. این نقشه را می بینی ؟ این
كشورها را می بینی ؟ اینها ..این و این و این و این و این ... و این یكی
و این. من می خواهم اینها به جنگ های داخلی شون و جنگهایی كه با یكدیگر
دارند خاتمه دهند و صلح كامل در این منطقه برقرار شود و كشورهایه
متجاوزگر و مهاجم نابود شون.
غول نگاهی به نقشه كرد و گفت : ما رو گرفتی ؟ این كشورها بیشتر از هزاران
سال است كه با هم در جنگند. من كه فكر نمی كنم هزار سال دیگه هم دست
بردارند و بشه كاریش كرد. درسته كه من در كارم مهارت دارم ولی دیگه نه
اینقدر ها . یه چیز دیگه بخواه. این محاله.
زن مقداری فكر كرد و سپس گفت: ببین...
من هرگز نتوانستم مرد ایده آل ام راملاقات كنم.
مردی كه عاشق باشه و دلسوزانه برخورد كنه و با ملاحظه باشه.
مردی كه بتونه غذا درست كنه(!!!) و در كارهای خانه مشاركت داشته باشه.
مردی كه به من خیانت نكنه و معشوق خوبی باشه و همش روی كاناپه ولو نشه و
فوتبال نگاه نكنه(!!!!!)
ساده تر بگم، یك شریك زندگی ایده آل.
غول مقداری فكر كرد و بعد گفت : اون نقشه لعنتی رو بده دوباره یه نگاهی
بهش بندازم


نظر یادتون نره :دی

 
  • تعداد صفحات :14
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
 

درباره وبلاگ

خوشحال میشیم اگه از ما بخواین که تو پیدا کردن مطلب مورد نظرتون کمکتون کنیم ... ;)
منتظر نظر هاتون هستیم
مدیر وبلاگ : الهه

آخرین پست ها

جستجو

نظرسنجی

  • از آهنگ های کدام خواننده ها در وب گذاشته شود !!؟








نویسندگان

چت روم

چت روم

javahermarket