" روبو فان "
انسان ها شکست نمی خورند بلکه تنها تلاش کردنشان را متوقف می سازند !!

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

صفحات جانبی

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

دوستان ما

             

دانلود رپ

اگر کسی بنرش پاک شده حتما خبر بده !!

روز سمپاد مبارک

روز سمپاد 14 اردیبهشت ( با کلی تاخیر ) مبارک 

Save sampad


سمپادی و غیر سمپادی در مقابل حفظ کردن سمپاد وظیفه داره! :دی 

به امید روزی که سمپاد مثل قبل پر قدرت بشه !   

از نظراتی که گذاشته بودن دوستان ممنونم بازم نظر یذارید! 

" پیش گویی تبتی " (از دست ندییییییییییییییییین)

سلاااااااااااااااااااام دوستان

من بعد از کلی روز و هفته و ماه حس آپ کردنم برگشت !!! 

یه چیز خیلی خوب واسه من میل شد و واقعا حیفم اومد که اینجا نذارم

حتما دانلود کنین ضرر کردین با من !!!


این چیز باحال یه جورایی پیش گویی یه آرزو می کنین چند تا سوال
 
جواب میدین کلی چیزم می فهمیم در مورد خودتون و آرزوتون !!


اگه آرزو دارین  کلیک
کنین !!

لینک دانلود: 

http://www.mediafire.com/?nmy54bg3rrusb7l










نظر یادتووووووووووووووووون نره !!!


معلم

حتما این شعر و بخونین

************************************

سخت آشفته و غمگین بودم…
به خودم می گفتم:
بچه ها تنبل و بد اخلاقند
دست کم میگیرند
درس ومشق خود را…
باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم
و نخندم اصلا
تا بترسند از من
و حسابی ببرند…
خط کشی آوردم،
درهوا چرخاندم...
چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید
مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !

اولی کامل بود،

دومی بدخط بود
بر سرش داد زدم...

سومی می لرزید...
خوب، گیر آوردم !!!
صید در دام افتاد
و به چنگ آمد زود...
دفتر مشق حسن گم شده بود
این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت
تو کجایی بچه؟؟؟
بله آقا، اینجا
همچنان می لرزید...
” پاک تنبل شده ای بچه بد ”
" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"
” ما نوشتیم آقا ”

بازکن دستت را...
خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم
او تقلا می کرد
چون نگاهش کردم
ناله سختی کرد...
گوشه ی صورت او قرمز شد
هق هقی کردو سپس ساکت شد...
همچنان می گریید...
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله

ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد
زیر یک میز،کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ……

گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن

چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود
غرق در شرم و خجالت گشتم
جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود
سرخی گونه او، به کبودی گروید …..

صبح فردا دیدم
که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر
سوی من می آیند...

خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من
تا که حرفی بزنند
شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید

سخت در اندیشه ی آنان بودم
پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما ”

گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟
گفت : این خنگ خدا
وقتی از مدرسه برمی گشته
به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده
قصه ای ساخته است
زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است
درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا …….

چشمم افتاد به چشم کودک...
غرق اندوه و تاثرگشتم

منِ شرمنده معلم بودم
لیک آن کودک خرد وکوچک
این چنین درس بزرگی می داد
بی کتاب ودفتر ….

من چه کوچک بودم
او چه اندازه بزرگ
به پدر نیز نگفت
آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم

عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم
من از آن روز معلم شده ام ….
او به من یاد بداد درس زیبایی را...
که به هنگامه ی خشم
نه به دل تصمیمی
نه به لب دستوری
نه کنم تنبیهی
***
یا چرا اصلا من
عصبانی باشم
با محبت شاید،
گرهی بگشایم

با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...
با خشونت هرگز...
نظررررررر

پدر و پسر



پدری دست بر شانه پسر گذاشت و از او پرسید:تو میتوانی مرا بزنی یا من تورا؟
 پسر جواب داد:من میزنم
پدر ناباورانه دوباره سوال را تکرار کرد ولی باز همان جواب را شنید
با ناراحتی از کنار پسر رد شد بعد از چند قدم دوباره سوال را تکرار کرد شاید جوابی بهتر بشنود. ... ...
پسرم من میزنم یا تو؟
این بار پسر جواب داد شما میزنی؟
پدر گفت چرا دوبار اول این را نگفتی؟؟؟
پسر جواب داد تا وقتی دست شما روی شانه من بود عالم را حریف بودم ولی وقتی دست از شانه ام کشیدی قوتم را با خود بردی

نظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظر

بازمممممممممممممممم سلام

سلاااام

این دفعه هیییچ مطلبی ندارم که بذارم هیچ عکسی هم ندارم !!! چون تعدادی از دوستان در جاهای مختلف در خواست پست جدید کردند من هم این پست رو گذاشتم که یکم درد و دل کنم و دلیل بیارم برای اینکه نمیتونم پست بذارم :دی

بابا آخه ما رو یهو بردن دبیرستان گذاشتنمون سر کلاس یه مش درس انداختن جلومون گفتن باید یادبگیرین امتحان می گیریم..... تازه به قول خودشون اینا درسایی که خود بچه هایی که از راهنمایی اومدن اینا رو بلدن ... بعد میرم می گیردم میبینم این درسا یکیش واحد دانشگاهیه یکی واسه سال بعد یکیش پیشه !!!!!!!! :او

آخه من چی بگم ؟؟؟ بعد شمام میگین آپ کن :-" :دی آخهخ نمی شه که :دی

ایشالا همین روزا خدا اندکی وقت خالی به ما بدهد که ما بتوانیم این داستانی که آخر دفتر ادبیاتم نوشتم و اینجام بنویسیم :دی

بازم نظر بدین من روحیه بگیرممممممممم

برنامه نویس و مهندس

مهندس و برنامه نویس

یک برنامه‌نویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند. برنامه‌نویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟ مهندس که می‌خواست استراحت کند محترمانه عذر خواست و رویش را به طرف پنجره برگرداند و پتو را روى خودش کشید. برنامه‌نویس دوباره گفت: بازى سرگرم‌کننده‌اى است. من از شما یک سوال می‌پرسم و اگر شما جوابش را نمی‌دانستید ۵ دلار به من بدهید. بعد شما از من یک سوال می‌کنید و اگر من جوابش را نمی‌دانستم من ۵ دلار به شما می‌دهم. مهندس مجدداً معذرت خواست و چشمهایش را روى هم گذاشت تا خوابش ببرد. این بار، برنامه‌نویس پیشنهاد دیگرى داد. گفت: خوب، اگر شما سوال مرا جواب ندادید ۵ دلار بدهید ولى اگر من نتوانستم سوال شما را جواب دهم ٥٠ دلار به شما می‌دهم. این پیشنهاد چرت مهندس را پاره کرد و رضایت داد که با برنامه‌نویس بازى کند.

برنامه‌نویس نخستین سوال را مطرح کرد: «فاصله زمین تا ماه چقدر است؟» مهندس بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد. حالا نوبت خودش بود. مهندس گفت: «آن چیست که وقتى از تپه بالا می‌رود ۳ پا دارد و وقتى پائین می‌آید ۴ پا؟» برنامه‌نویس نگاه تعجب آمیزى کرد و سپس به سراغ کامپیوتر قابل حملش رفت و تمام اطلاعات موجود در آن را مورد جستجو قرار داد. آنگاه از طریق مودم بیسیم کامپیوترش به اینترنت وصل شد و اطلاعات موجود در کتابخانه کنگره آمریکا را هم جستجو کرد. باز هم چیز بدرد بخورى پیدا نکرد. سپس براى تمام همکارانش پست الکترونیک فرستاد و سوال را با آنها در میان گذاشت و با یکى دو نفر هم گپ (chat) زد ولى آنها هم نتوانستند کمکى کنند.

بالاخره بعد از ۳ ساعت، مهندس را از خواب بیدار کرد و ٥٠ دلار به او داد. مهندس مودبانه ٥٠ دلار را گرفت و رویش را برگرداند تا دوباره بخوابد. برنامه‌نویس بعد از کمى مکث، او را تکان داد و گفت: «خوب، جواب سوالت چه بود؟» مهندس دوباره بدون اینکه کلمه‌اى بر زبان آورد دست در جیبش کرد و ۵ دلار به برنامه‌نویس داد و رویش را برگرداند و خوابید ...

 

ظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظظر

آرزو

سلاممممم ... یه روز یه ایمیل واسم اومد خیلی جالب بود ... حتما بخوونیدش ...


"آرزو"

زن در حال قدم زدن در جنگل بود كه ناگهان پایش به چیزی برخورد كرد.
وقتی كه دقیق نگاه كرد چراغ روغنی قدیمی ای را دید كه خاك و خاشاك زیادی
هم روش نشسته بود.
زن با دست به تمیز كردن چراغ مشغول شد و در اثر مالشی كه بر چراغ داد
طبیعتا یك غول بزرگ پدیدار شد....!!!
زن پرسید : حالا می تونم سه آرزو بكنم ؟؟
غول جواب داد : نخیر ! زمانه عوض شده است و به علت مشكلات اقتصادی و
رقابت های جهانی بیشتر از یك آرزو اصلا صرف نداره،همینه كه هست.......
حالا بگو آرزوت چیه؟
زن گفت : در این صورت من مایلم در خاور میانه صلح برقرار شود و از جیبش
یك نقشه جهان را بیرون آورد و گفت : نگاه كن. این نقشه را می بینی ؟ این
كشورها را می بینی ؟ اینها ..این و این و این و این و این ... و این یكی
و این. من می خواهم اینها به جنگ های داخلی شون و جنگهایی كه با یكدیگر
دارند خاتمه دهند و صلح كامل در این منطقه برقرار شود و كشورهایه
متجاوزگر و مهاجم نابود شون.
غول نگاهی به نقشه كرد و گفت : ما رو گرفتی ؟ این كشورها بیشتر از هزاران
سال است كه با هم در جنگند. من كه فكر نمی كنم هزار سال دیگه هم دست
بردارند و بشه كاریش كرد. درسته كه من در كارم مهارت دارم ولی دیگه نه
اینقدر ها . یه چیز دیگه بخواه. این محاله.
زن مقداری فكر كرد و سپس گفت: ببین...
من هرگز نتوانستم مرد ایده آل ام راملاقات كنم.
مردی كه عاشق باشه و دلسوزانه برخورد كنه و با ملاحظه باشه.
مردی كه بتونه غذا درست كنه(!!!) و در كارهای خانه مشاركت داشته باشه.
مردی كه به من خیانت نكنه و معشوق خوبی باشه و همش روی كاناپه ولو نشه و
فوتبال نگاه نكنه(!!!!!)
ساده تر بگم، یك شریك زندگی ایده آل.
غول مقداری فكر كرد و بعد گفت : اون نقشه لعنتی رو بده دوباره یه نگاهی
بهش بندازم


نظر یادتون نره :دی

لیلی و مجنون فیس بوکی :دی



لیلی و مجنون فیس بوکی ....... ( طنز )
...............................................................
گویند قدیم ها که لیلی
فیس بوک علاقه داشت خیلی
روزی بنشست پشت لپ تاب
شب تا به سحر به چشم بیخواب
در گوشهءخلوتی و دنجی
بر خویش بساخت او یه پیجی
از نام خودش چوکرد آغاز
حیران بشد و دهان او باز
در فکر بخویش گفت باغم
اکنون به چه اسم ،خویش نامم؟
یا لیلی پارسی و دل خوش
یا خوانده شوم که دخت کورش
یا لیلی سبز، خویش خوانم
تا گویمشان که سبز فامم
وانگاه گذاشت بی ملولی
اسم خودو آنجلینا جولی
پس بر پروفایل خود نظر کرد
در عمق دلش بسی اثر کرد
این گفت: کنون یه عکس خواهم
تا فکر کنند بنده ماهم
از نقشهءمیهن دل انگیز
تا منظره های روح انگیز
تک تک چوبدید بادلی شاد
عکس کمرون دیاز بنهاد
بسیار نوشت غمگنانه
اشعار اصیل عاشقانه
هم شام نوشت ,شعر و هم روز
اشعار و ترانه های پرسوز
بنوشت که :آه زندگانی
تنهام در این دم جوانی
چس ناله بکردو از وفا گفت
از شور وزعشق وازصفا گفت
در سوی دگر نشسته مجنون
از عشق دلش پراز غم وخون
برصفحه فیس بوک نظر کرد
هرگوشهءآن بسی زبر کرد
برخویش چو نام پیت بنهاد(برد پیت خودمون)
از شوق لبان زخنده بگشاد
چون خواست نگردد او سه وخیت
یک عکس گذاشت از بردپیت
گاهی ز شریعتی یه جمله
گاهی یه جوک از نماز جمعه
گاه عکس خفن ز تخت جمشید
گه لاس بزد کمی بامهشید
گاه از پ نه پ سخن همی راند
گه جنتی و قصص بسی خواند
یک دم به کتیبه ای زکورش
صدبوسه وناز بادلی خوش
وان لحظهءبعد با تِمی خاص
بنهاد کلیپ و زد بسی لاس
یک شب چوبدید پیج لیلی
سویش بشتافت با چه میلی
اد کرد وبه لاس گشت مشغول
هی عکس وکلیپ طبق معمول
گفتا که تو آنجلی ومن پیت
این دو بکنارهم شود فیت
پیراهن از عشق او چو جر کرد
هی لاو براش منفجر کرد
لیلی به هزار غمزه و ناز
میگفت برای او بسی راز
از سینهءگرم ودلنشینش
وز بوسهءسرخ و آتشینش
هردو پی عشق پوچ ومجهول
گردیده به کار خویش مشغول
چون چند گذشت مدت از آن
ناگه برسید فصل هجران
هریک ز دگر غمین وخسته
با قهر یه گوشه ای نشسته
هر دو متنفر از هم افسوس
نه لاو دگر بماند و نه بوس
هر یک به به بهانه و به غرغر
کرد آن دگری زلیست ایگنور
پس بار دگر نوشت لیلی
بر پیج خودش ترانه خیلی
از خوکی مردها سخن راند
اشعار غمین و بس خفن خواند
گفتا که ببین به حقه بازی
احساس مرا گرفته بازی
مردان همه در ریا و درچیت
هستند مثال این برد پیت
در قسمت دیگه نیز مجنون
بنوشت قصیده های محزون
گفتا که زنان همه همینند
بی عقل و خرد در این زمینند
ای وای که از جفای نسوان
حیران شده عقل جن و انسان
زنها همه سرتقند و کولی
هستند چوآنجلینا جولی
افسوس در این سرای محزون
لیلی نشناخت هیچ مجنون
صد حیف به هیچ شوق و میلی
مجنون نشناخت هیچ لیلی
چون نیک نظر کنی به هرجا
از حیرت و شوک تو میخوری جا
هرکس شده آنجلی و یا پیت
در عشق شده اسیر تفریط
پابلیشر دگر تو بس بکن زر
هی زور نزن که میخوری جر
نظر فراموش نشه ها

دنیای یه دختر 15 ساله

سلااام دوووووسان :دی
دیشب خل و جل شده بودم تا ساعت دو مه داشتم درام خیالی می زدم بعدشم یه مش برگه آوردم شروع کردم به نوشتن دز موزد دنیای یه دختر 15 ساله :دی
خوشحال میشم اگه باهام بیاین و فصل به فصل بخونین داستانمو
 
فصل اول و میذارم ادامه مطلب برینا

ادامه مطلب

جبران خلیل جبران.............

سلااام این دفعه یه کتاب آپ کردم ....
از جبران خلیل جبران ... جمله های خوبی توشه حتما دانلود کنین و نظرررررررررر بدییییییین


جبران خلیل جبران

 
  • تعداد صفحات :13
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
 

درباره وبلاگ

خوشحال میشیم اگه از ما بخواین که تو پیدا کردن مطلب مورد نظرتون کمکتون کنیم ... ;)
منتظر نظر هاتون هستیم
مدیر وبلاگ : الهه

آخرین پست ها

جستجو

نظرسنجی

  • از آهنگ های کدام خواننده ها در وب گذاشته شود !!؟








نویسندگان

چت روم

چت روم

javahermarket