تبلیغات
" روبو فان " - بازم اومدیم با ادامه داستان!!!!
" روبو فان "
انسان ها شکست نمی خورند بلکه تنها تلاش کردنشان را متوقف می سازند !!

لینکدونی

آرشیو موضوعی

آرشیو

لینکستان

صفحات جانبی

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

بازم اومدیم با ادامه داستان!!!!

 

صیح روز بعد با هزار بد بختی خودمو از رخت خواب کشیدم بیرون.خیلی خوابم میومد،اخه شب قبل حتی یک ثانیه هم نخوابیده بودم.اولین نفر بودم ساعت هفت و نیم بود.توی هال روی مبل تک نفره ای ولو شدم.خودمو نگه داشتم که نخوابم.خانه در سکوت ارامش بخشی غرق بود.زانو هایم را بغل کردم و سرمو روی اونا گذاشتم.موهای بلندم باز بودبرای همین دور صورتم ریخت و اونو پوشوند.یه کم چرت زدم ولی زود پا شدم.نمی خواستم بخوابم.یه دفعه ای تصمیم گرفتم برم پیش عشقم و مو های بلند سیاه نرمشو نوازش کنم.ولی دیر کرده بودم.تا از رو مبل بلند شدم مامانشو دیدم که از دستشویی در می اومد.کی بیدار شده بود که من نفهمیدم؟سلام کردو ازم پرسید خوب خوابیدم یا نه.به دروغ گفتم بله.خوش بختانه خیلی سیریش نشد و من تونستم سریع بچپم تو دستشویی..............

 

-هلیا

-دخترم

-هلی تولی

-مردی بیا بیرون دیگه

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآی.این دیگه واقعا شرم اور بود.روی توالت خوابم برده بود و افتاده بودم زمین.شانس اوردم وگرنه بیدار نمی شدم.از میان کسانی که منو از پشت در صدا می کردن صدای آرمینو می شنیدم.فریاد زدم بله؟من زنده ام!

به وضوح معلوم بود خیالشون راحت شده.ساعت مچی ام نشون می داد من حدود نیم ساعت تو دستشویی بودم...................

                                        *************

سفرمون تموم شد.موقع خداحافظی،دلم رضایت نمی داد از عشقم جدا شم.وقتی با هم دست می دادیم،دستش رو محکم گرفتم و فشار دادم.لبخندی تحویلش دادمو گفتم امید وارم هرچه زودتر همدیگه رو ببینیم.چیزی نگفت.لبخند هم نزد.فقط سرشو محکم تکون دادو

دستش رو از دستم بیرون کشید.نا امیدانه نگاهی بهش انداختمو چمدون قرمز رنگ کوچیکی رو به طرف ماشن بردم.تمام راه برگشت به تهرانو به یاد عشقم بودم.حتی بعضی وقتا گریه هم می کردم......

 

چند ماه گذشت.گریه های دردناک من هر شب ادامه داشت.لحظه ای نبود که به یادش نباشم.حتی توی مدرسه.زنگهای تفریح کارم بود می رفتم توی کتابخونه و هرچی نام نامه بود میذاشتم جلومو دنبال اسمش می گشتم.طوری که یه بار مسئول کتابخونه مون ازم پرسید عزیزم مامانت حامله ست؟!!!!!

گفتم نه دارم دنبال یه اسم میگردم.گفت میتونم کمکت کنم؟گفتم ترجیح می دم خودم دنبالش بگردم.انگار ناراحت شد.خیلی خشک زیر لب گفت هر جور راحتی،و رفت.

چهار ماه و نیم از اخرین باری که دیده بودمش میگذشت.دلم براش یه ذره شده بود.از اون جایی که اتاق من و برادرم با هم بود،(الان دیگه نیست.)من این امکانو نداشتم که شبا قبل خواب گریه کنم.چون برای اینکه اون لوس بچه بخوابه مامانم کنارش می نشست.

یه بار نتونستم جلو خودمو بگیرم داشتم خیلی بی صدا زیر پتو گریه می کردم که یه دفعه نا خوداگاه بلند گفتم هق.مامانم همچین دعوام کرد گفت افسرده ی چی چی گفت بی جنبه و این حرفا.حتی برگشت منو به عمه هام شبیه کرد،چیزی که ازش متنفرم.

 

 

گذشت،تا اینکه بالاخره یه شب واسه شام خونشون دعوت شدیم.     

 

مشترک گرامی;

چنانچه مایل به خواندن ادامه داستان هستید،با وبلاگ ما در ارتباط باشید.

هم چنین،با توجه به اینکه وبلاگ ما تصمیم دارد از این پس داستان را به صوت رمز دار به نمایش در بیاورد و کلمه ی رمز داستان تنها در اختیار کسانی قرار می گیرد که نظر میدهند،در صورت ندادن نظر مشاهده ی ادامه داستان برای شما مجاز نخواهد بود.(این یه کلک بود واسه این که نظر بدین)

با تشکر

میریت وبلاگ

بیب بیب بیب......

 

 

درباره وبلاگ

خوشحال میشیم اگه از ما بخواین که تو پیدا کردن مطلب مورد نظرتون کمکتون کنیم ... ;)
منتظر نظر هاتون هستیم
مدیر وبلاگ : الهه

آخرین پست ها

جستجو

نظرسنجی

  • از آهنگ های کدام خواننده ها در وب گذاشته شود !!؟








نویسندگان

چت روم

چت روم

javahermarket